چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت

      

        نمی دانم چرا این روزها این قدر خسته ام و فکرم جواب نمی دهد و بر عکس هوا که رو به اعتدال پیش می رود ، اندیشه ام چون کویری بی ثمر گشته . این روزها نمی دانم چرا حوصله ام سر می رود و نیز نمی دانم چرا قلم دیگر شور نوشتن از اندیشه را ندارد و اندیشه نیز انگار دیگر توان ادراک ندارد و شاید قدری بیش از حد می فهمد. . .  دلم هوای سفر کرده و قلم نیز انگار خسته از عصیانگری ، خود دست به عناد زده است در برابر عقل . . . امروز قلم خسته از نیستی ، پوچ را خط می زند و با سرود بودن ، رقصان ، سفر آغاز می کند و بر صفحه ی امروز می نویسد : عشق.

گفتم    آهندلی    کنم  چندی

ندهم    دل  به  هیچ   دلبندی

سعدیا   دور   نیکنامی    رفت  

نوبت عاشقی ست یک چندی

امروز مرداد از نیمه  گذشت! آه ، هوا چه قدر گرم است . امروز روزی است که خورشید بودن خود را به رخ زمین می کشد؛ و شاید به رخ من که هم چنان بین بودن و نبودن خود غلت می خورم ... و البته بین 16 مرداد 85 و ۱۶/۵/ ۸۴و 86. 16 مرداد روزی است دوباره برای دوباره بودن و نبودن من.
ـ نمی خواهم از بازگشت سخن بگویم  زیرا نه رفتی در کار بود نه بازگشتی...

***

ا.بامداد

 

گر بدین سان زیست باید پست

من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم

بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست

***

ص283-284 طاعون

«آنگاه پی بردم که، دست کم، من در سراسر این سال های دراز، طاعون زده بوده ام و با وجود این با همه ی صمیمیتم گمان کرده ام که برضد طاعون می جنگم. دانستم که به طور غیر مستقیم مرگ هزاران انسان را تایید کرده ام و با تصویب اعمال و اصولی که ناگزیر این مرگ ها را به دنبال دارند، حتی سبب این مرگ ها شده ام. دیگران از این وصع ناراحت به نظر نمی آمدند و یا لا اقل هرگز به اختیار خود درباره ی آن حرف نمی زدند. من گلویم فشرده می شد. من با آنها بودم و با این همه تنها بودم. وقتی که نگرانی هایم را تشریح می کردم آن ها به من می گفتند که باید به آن چه در خطر است اندیشید و اغلب دلایل مؤثری ارایه می دادند تا آن چه را که نمی توانستم ببلعم به خورد من بدهند. اما من جواب میدادم که طاعون زدگان بزرگ ،آن ها که ردای سرخ می پوشند . . . آن ها هم در این مورد دلایل عالی دارند و اگر من دلایل جبری و ضروریاتی را که طاعون زدگان کوچک با استدعا و التماس مطرح می کنند بپذیرم نمی توانم دلایل طاعونیان بزرگ را رد کنم.  به من جواب می دادند که بهترین راه حق دادن به سرخ ردایان بزرگ این است که اجازه ی محکوم ساختن را منحصرا در اختیار آن ها بگذاریم . اما من با خود می گفتم اگر انسان یک بار تسلیم شود دیگر دلیلی ندارد که متوقف شود. تاریخ دلیل کافی به دست من داده است، این روزگار مال کسی است که بیشتر بکشد. همه ی آنها دستخوش حرص آدم کشی هستند و نمی توانند طور دیگری رفتار کنند