-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 شهریور 1385 11:46
نوشته ی تازه ی مرا در دفتر پسر شمالی بیابید.
-
چی می شد شعر سفر بیت آخری نداشت
شنبه 28 مرداد 1385 11:39
نمی دانم چرا این روزها این قدر خسته ام و فکرم جواب نمی دهد و بر عکس هوا که رو به اعتدال پیش می رود ، اندیشه ام چون کویری بی ثمر گشته . این روزها نمی دانم چرا حوصله ام سر می رود و نیز نمی دانم چرا قلم دیگر شور نوشتن از اندیشه را ندارد و اندیشه نیز انگار دیگر توان ادراک ندارد و شاید قدری بیش از حد می فهمد. . . دلم هوای...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 16 مرداد 1385 16:12
امروز مرداد از نیمه گذشت! آه ، هوا چه قدر گرم است . امروز روزی است که خورشید بودن خود را به رخ زمین می کشد؛ و شاید به رخ من که هم چنان بین بودن و نبودن خود غلت می خورم ... و البته بین 16 مرداد 85 و ۱۶/۵/ ۸۴و 86. 16 مرداد روزی است دوباره برای دوباره بودن و نبودن من. ـ نمی خواهم از بازگشت سخن بگویم زیرا نه رفتی در کار...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 29 اسفند 1384 16:08
خیال یا واقعیت؟! ××× ولش کن ! حسش نیست... ××× من چه قدر پوچم... ××× به من چه سرخی میخک تو مهتاب؟ ××× ...Don't go on ××× من چه قدر عجیبم! ××× مغز آکبند کجا هست؟! ××× ...No ××× من پوچم... تو بهار! بهاری سرشار از تخیل براتون آرزومندم: نیما یوشیج وقت است نعره ای به لب آخر زمان کشد, نیلی در این صحیفه , بر این دودمان کشد,...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 15 اسفند 1384 14:49
کاش فراموش می کردیم آ ن چه را که می دانیم و آن چه را که هستیم و نیستیم و آن چه را که از او می گریزیم . . . *** م.امید من این جا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بد آهنگ است. بیا ره توشه برداریم, قدم در راه بی برگشت بگذاریم؛ ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟ *** صحبتی باقی نمانده . . .
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 3 اسفند 1384 20:12
شهاب ها رو ؛ دونه دونه میون ستاره ها تقسیم کردم ... اما... انگار دوباره خودم جا موندم... * من به این نوشته ی خودم از یک دید ساده نگاه نمی کنم! شما هم از لحاظ فکری بهش نگاه کنین! راستی به پرسش پایین هم جواب بدین!
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 29 بهمن 1384 14:30
یه سوال: چرا خیلی وقتا آدما خودشون رو گول می زنن؟! بذار بهتر بگم« چرا ما آدما چیزهایی رو به باورمون تحمیل می کنیم؟» پ.ن: از این که چند وقته ننوشتم متاسفم دلیل تاخیر هم این که نه اوصاع فکری خوبی داشتم و نه وقت مناسب! راستی می خوام به صور جدید وبلاگ نویسی کنم که در آینده می بینید! تا بعد دوستان من! راستی یادتون نره به...
-
هیچ نمی دانم...
چهارشنبه 12 بهمن 1384 14:01
سر کلاس ادبیات فارسی معلممون می خواست بچه ها رو غیر مستقیم نصیحت کنه گفت : « زندگی توهم نیست! باور کنید که در واقعیتید! » بچه ها خندیدن و رفتن تو فکر قرص اکستیسی ! اما ... واقعیت؟! باورش سخته! واقعیتی که نمی دونیم از کجا اومده! حتی خودمون رو هم نمی شناسیم! ما خودمون رو در مقابل عمل انجام شده می بینیم! * * * نیم ساعت...
-
۱. نتیجه های ساده (۱) ۲. تا بعد...
دوشنبه 3 بهمن 1384 15:03
یه قانون توی طبیعت وجود داره که میگه انسان ها نسبت به زندگی یا امیدوار اند یا نا امید و یا تلفیقی از این دو ! امیدوارها و ناامید ها وضعیت مشخصی دارند اما اونایی که هم امیدوارند و هم نا امید آن هایی هستند که نمی دونن چه جوری زندگی می کنن و همواره سرگردان اند ... تعداد این افراد به طور معمول از دیگران بیشتر است ...! اما...
-
تولدم را تبریک بگویید...
شنبه 24 دی 1384 15:12
۱۴ سال پیش بدون هیچ آگاهی یا آرزویی پام رو توی این دنیا گذاشتم! اومدم که به دنبال ماهیت خودم بگردم ! من با روحی پاک و درونی بزرگ به اینجا اومدم! با توانایی فکر کردن ؛ فهمیدن و... من به عنوان و با تمام ویژگی های یک انسان آمدم تا انسان باشم ... تا جست و جو کنم و نا امید نشم! تا عاشق باشم! تا بفهمم چه کسی هستم! و شاید به...
-
نیستم...
پنجشنبه 15 دی 1384 17:32
حرف تازه ای ندارم... فقط آمده ام بگویم: « - من نیستم!» من در جرم* یک انسان آمده ام بگویم : « - نیستم!» من؛ تنها محدود به نیستنم ! و زندگی آغاز نبودن من... همین! * این کلمه رو با کسره ی«ج» و سکون «ر» بخوانید . این پاورقی رو برای این آوردم که احساس کردم بعضی ها در خواندن نوشته و درک آن به اشتباه افتاده اند.
-
میلک شیک...
چهارشنبه 7 دی 1384 17:26
- با یه میلک شیک چه طوری؟ بد نیست ها ! گاهی یه میلک شیک خوردن واسه قلب آدم خوبه هر چند تنهایی حال نمیده ! پس اگه کسری یا سینا یا کس دیگه ای هم باشه خیلی مفیدتره! هممم !! پیاده روی تنهایی واسه من بیشتر مفیده! اصلا شاید کسی حوصله ی من رو نداره...
-
سرگردان...
سهشنبه 6 دی 1384 17:18
در میان عشق و نفرت ؛ در اوج معرفت و نا شناسی ؛ میان باور و نا باوری ؛ میان فهم و نفهمی ؛ میان عقل و دل ؛ میان درون و برون ؛ میان روح و جسم ؛ میان گریه و خنده سرگردانم!!! نمی دانم ... نمی دانم... همین...
-
Happy New Year
دوشنبه 5 دی 1384 15:14
کریسمس و سال نو رو به مسیحیان و دیگران ( منظورم اونایی هست که ممکنه مسیحی نباشن اما شروع سال نوشون همین کریسمس باشه!) تبریک میگم سال خوبی رو براشون آرزو می کنم! ! البته من که نه مسیحی ها رو می تونم بفهمم نه مسلمونا رو ! سینا میگه کار شازده کوچولو ست ! - چی بگم؟! (من معمولا به این سوالا جوابی نمی دیم!)
-
فریادی نیست. . .
یکشنبه 27 آذر 1384 20:00
صدای تنهایی می آید سکوت بی معنا . . . فریاد می کشم . . . صدای تنهایی می آید . . . رویای تو چیست مهربان؟! پرواز سفر جوانه...؟ ـ کسی نمی پرسد . . . فریاد می کشم فریادی بی صَدا . . . سکوت . . . در این سکوت بی صَدایی با تو سخن می گویم رویای تو چیست؟ پرواز؟ . . .؟ ـ . . . و من باز فریاد می کشم . . . تابلوی روی دیوار می...
-
موسم پرواز
شنبه 26 آذر 1384 15:28
رنگین کمانش را دیدم کوله ات را زمین بگذار و با من بیا زمان پرواز است!
-
از نفرتی لبریز...
جمعه 25 آذر 1384 17:33
ا.بامداد ما نوشتیم و گریستیم ما خنده کنان به رقص بر خاستیم ما نعره زنان از سر جان گذشتیم. . . کس را پروای ما نبود. در دوردست مردی را به دار آویختند: کس به تماشای سر بر نداشت. ما نوشتیم و گریستسم ما با فریادی از قالب خود بر آمدیم
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 23 آذر 1384 19:42
م. آزاد تو عاشقانهترین نام و جاودانهترین یادی تو از تبار بهاری تو باز میگردی تو آن یگانهترین رازی، ای یگانهترین! تو جاودانهترینی برای آن که نمیداند برای آن که نمیخواهد برای آن که نمیداند و نمیخواهد تو بینشانهترین باش ای یگانهترین
-
. . .
چهارشنبه 23 آذر 1384 14:52
ستاره ها امشب ماه را پایین تر آویزان کرده اند شاید دست های من؛ امروز کاری کرده اند شایسته ی نوازش ماه پروانه پارسا
-
غیر منتظره
شنبه 19 آذر 1384 18:41
تو آمدی و بهار را آوردی چشمان مرا دچار باران کرد از رفتن تو هزار شب می گذرد من حدس نمی زدم که بر می گردی عباس تربن
-
[ بدون عنوان ]
شنبه 19 آذر 1384 16:06
شبا بی تاب و بیدارم تو آرومی تو در خوابی شبم تاریک و خاموشم تو خورشیدی که می تابی یخم سردم زمستونم تو گرمای تابستونی کویرم خشک و لب تشنه تو سبزی سبز تو بارونی منم بی پر و بال خسته تو اما اوج پروازی منم شعر فراموشی تویی که نغمه پردازی . . . منم محتاج یک آغاز به فکر لحظه ی پرواز که با تو همسفر باشم با تو هم ساز وهم آواز...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 16 آذر 1384 12:39
راستی! یک حرف نو: «نگفتی کی اندازه می شود پیراهن دلم برای تو؟» حسین تولایی
-
What i have did wrong
چهارشنبه 16 آذر 1384 10:09
The day I woke up...and you were gone...the whole day wondering.What I have did wrong!
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 14 آذر 1384 15:00
When I need love I hold out my hand and I touch love I never knew there was so much love Keeping me warm night and day Miles and miles of empty space in between us A telephone can't take the place of your smile But you know I won't be traveling forever It's cold out but hold out and do like I do When I need you I just...
-
. . .
پنجشنبه 10 آذر 1384 16:09
داد میزنم... فریاد می کشم... خواستن چه قدر سخت است وقتی آرزویت را در بی روحی فردا گم می کنی! شهاب.و
-
هدیه
دوشنبه 7 آذر 1384 11:34
من از نهایت شب حرف می زنم! من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم! فروغ فرخزاد
-
نفسی نیست...
یکشنبه 6 آذر 1384 17:31
خیلی دلم تنگ شده و یا شاید خیلی دل نازک شده ام! گاهی عاشقم، گاهی دل شکسته، گاهی دیوانه، گاهی خواب و گاهی هوشیار هوشیار! آره... خیلی دلم تنگ شده ...شاید برای تو ... و شاید... نمی دانم! سوال سختیه و علاقه ای برای فکر کردن به اون ندارم. آخه سوال از دله نه از ... رها کنم... تنهایم... خیلی تنها... بیش تر از آن چه شما فکر...